تبليغاتX
چمدان تنهایی من
یک روز همه چیز تمام میشود جز چشمان تو


به شادابي ماده آهوان تمنا غبطه مي خورم...
 
كه به هيچ نمي انديشند ...
 
و براي هيچ نمي گريند...
 
تنها تر از تنهايي من كه كم هم نيست
 
عمق نگاه توست...
 
نمي تواني قلبت را پنهان كني
 
چون از چشم هايت همه ي  دلت پيداست.
 
دروغ نگو...
 
لااقل به من،چرا كه چشم هايم جز چشم هايت را نديده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 11:34  توسط نسرین و فاطمه  | 

از این پیکر و پیرهن خسته ام...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 21:53  توسط نسرین و فاطمه  | 

دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است

این روزها که گریه برایم فراهم است

دنیای من ادامه یک نقطه تا ابد

دنیای من ادامه غم های عالم است

حس می کنم که نیم مرا خاک کرده اند

این روزها که صبح,خدا و آسمان کم است

این دوزخ بزرگ که در من نهفته است

یک تکه از تمامی غمهای آدم است

پائیزیم!!!به خدا دوست دارمت

آواز چشمان تو هر چند مبهم است

این روزها دوباره تبر خوردم از درخت

حس می کنم که گریه برایم فراهم است

تنها به عشق توست که اینگونه مانده ام

دنیا سه نقطه,برایم بی تو جهنم است

************

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 16:7  توسط نسرین و فاطمه  | 

گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبه‌روت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونه‌ش گریه کنی٬
بلزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »

____________ __

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:46  توسط نسرین و فاطمه  | 

چه با شتاب آمدی!

گفتم برو!

اما نرفتی و باز هم کو به ی در را کو بیدی.

گفتم : بس است،برو.گفتم :اینجا سنگین است وشلوغ.جا برای تو نیست.

اما نرفتی.نشستی و گریه کردی.آنقدر که گونه های من خیس شد.

بعد در را گشودم و گفتم:

نگاه کن چقدر شلوغ است!

و تو خوب دیدی که آنجا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله

و روزنامه و خط کش و کا مپیو ترو کاغذ و حرف و حرف و حرف و حرف و تنهایی

 و بغض و زخم و یأس و دلتنگی و اشک و آشوب ومه ومه و مه و تاریکی و

 سکوت و ترس و اندوه  و غربت در هم ریخته بودو دل گیج گیج بود.

و دل سیاه و و شلوغ وسنگین بود.

گفتی اینجا رازی نیست!

گفتم راز؟

گفتی من رازم.

و آمدی تا وسط خط کش ها.بعد چشم ها از میان قاب سبز جادو کردند و گویی

 طوفانی غریب در گرفت.

آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها

 و کتاب ها  و خط کش ها  و کاغذ ها  و یأس ها و تاریکی ها  و ترس و آشوب و مه

 و سکوت  و زخم و دل تنگی و غربت و اندوه،مثل ذرات شن در شنزار از سطح دل

روبیده می شدند و چون کا غذ پاره هایی در آغوش تو فان گم می شدند.

خانه پرداخته شد.خانه روشن شدو خلوت و عجیب سبک.

وتو در دل هبوط کردی.

گفتم چیستی؟

گفتی راز!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 18:27  توسط نسرین و فاطمه  | 

ديشبم مثل شباي قبل با چشماي بسته مرور ميکردم خاطرات گذشته بازم برام زنده شده بود مثل هميشه دلم تنگ شد ولي اينبار ديگه مثل هميشه که چشامو باز ميکردمو به خودم مي گفتم گذشته ها گذشته مثل هميشه که خاطرات تلخ يه شکست بزرگو يه روح شکسته رو  به يادم مياوردم ديشب يه حسي يه قدرت بزرگ نميذاشت که فکر نکنم  منو وادار به مرور ميکرد وادار به ياداوري همه لحظه هاي طولاني و در آخر يه دلتنگي طولاني دلتنگي که تا صبح تو وجود من رخنه کرد نميدونم چرا حالا بعد اين همه مدت اين احساس لعنتي بايد باز بايد روحمو آزار بده

خدايا کمکم کن ديگه واقعا توان مقابله ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 9:19  توسط نسرین و فاطمه  | 

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن

که گویی واپسین لحظه است

و کسی چه می داند؟

شاید آخرین لحظه باشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:40  توسط نسرین و فاطمه  | 


چشمهایم را

 برای بهتر دیدن به رسم قربانی
برایت هدیه فرستادم
افسوس
که آنها را لب طاقچه عادت
از یاد بردی
پس لااقل عصای سفید را فراموش نکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 11:9  توسط نسرین و فاطمه  | 

افسوس

هنوز دوري دور از من اي اميد محال

هنوز دوري آه از هميشه دورتري

هميشه اما در من كسي نويد دهد

كه مي رسم به تو

شايد هزارسال دگر

صداي قلب ترا

پشت آن حصار بلند

هميشه مي شنوم

هميشه سوي تو مي آيم

هميشه در راهم

هميشه مي خواهم

هميشه با توام اي جان

هميشه با من باش

هميشه اما

هرگز مباش چشم به راه

هميشه پاي بسي آرزو رسيده به سنگ

هميشه خون كسي ريخته است بر درگاه

 

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 9:25  توسط نسرین و فاطمه  | 

به تو مي گم كه نشو ديوونه اي دل

به تو مي گم كه نگير بهونه اي دل

من ديگه بچه نمي شم آه ديگه بازيچه نمي شم

به تو ميگم عاشقي ثمر نداره

واسته تو جز غم دردسر نداره

من ديگه بچه نميشم ... ديگه بازيچه نميشم

عقلم و زير پا گذاشتي رفتي

تو من مبتلا گذاشتي رفتي

به غم زمونه اي دل من و جا گذاشتي رفتي

به خدا من و رسوا كردي اي دل

همه جا مشتم و وا كردي اي دل

فتنه برپا كردي اي دل

مي دونم تو ديگه عاقل نميشي

تو ديگه براي من دل نميشي

من ديگه بچه نميشم ... ديگه بازيچه نميشم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 9:22  توسط نسرین و فاطمه  | 

کاش  بودی  تا دلم  تنها  نبود

تا   اسير  غصه ی  فردا  نبود

کاش  بودی  تا  برای قلب من

زندگی اين گونه بی معنا نبود

کاش  بودی  تا  لبان سرد من

بی خبر  از  موج  و از دريا نبود

کاش  بودی  تا فقط  باور کنی

بعد  تو  اين  زندگی  زيبا  نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 19:20  توسط نسرین و فاطمه  | 

 

فاطی جون عزیزم اولین روز کاریتو تبریک میگم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 9:2  توسط نسرین و فاطمه  | 

با تو هستم تا فراسوی زمان تا آخرین مکان

در کنار تو و در قلب تو

بی تو بودن بیهودگیست

هر آنچه را که خواستم در تو یافتم پس تو می شوم

تا ما شویم

لبخند تو جان می دهد به این دل خسته پس بخند

شاد باش چون شادی تو شادی من است

هر زمان غمگینی دلم می گیرد پس غمگینم

مکن با تو هستم تا خود صبح تا بیکران تا

 هر جا که عاشقی ست

از پیش من نرو چشم من چشمان تو را می خواهد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 9:28  توسط نسرین و فاطمه  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبی
كه پيدا شده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 9:35  توسط نسرین و فاطمه  | 

 

 

 

خواهم خواند ترا برای آخرین بار،

 

خواهم گفت ترا (( بیا ... )).

 

خواهم دوخت چشم هایم را برای آخرین بار به راه نیامده ات،

 

خواهم گریست برایت برای آخرین بار،

 

برای آخرین بار...

 

و اگر باز نیایی،

 

برای اولین و آخرین بار،

 

خواهم مرد!

 

اما ...

 

 

بعد از مرگم حتی اگر بیایی،

 

باز به جای من، خاطره ها زنده اند،

 

ببوس خاطره ها را،

 

اما ...

 

 

 

خاطره ها کجا و من کجا؟!

 

 آیا خاطره ها هم چون من،  برایت عاشقانه اند؟!

 

 آیا خاطره ها هم چون من، برایت می میرند؟!

 

اصلاً مگر خاطره ها هم میرند؟...

 

به سر آمد پاییز

 

 کاش میشد که بدانم

 

 که چرا؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:48  توسط نسرین و فاطمه  | 

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟.
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:20  توسط نسرین و فاطمه  | 



 
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود
 
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 9:0  توسط نسرین و فاطمه  | 

پیکر تراش پیرمو با تیشه خیال

یک شب تو را از مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه خریده ام

بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده ام ز چشمان حسودان نگاه را

تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هر زنی تراش تنی وام کرده ام

از مرمر قدمی به کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی که به بت پرست ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

گویی دل از کسی که ترا ساخت کنده ای

مست از می غرور و دور از غم منی

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

هشدار...از اینکه در پس این پرده نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که چشم عشق تو دیوانه ام کند

بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام

برای احسان عزیز که...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 13:55  توسط نسرین و فاطمه  | 

من نیز از عمق جان آرزو میکنم که امروز برایت روزی نو، آغازی نو باشد. به این لحظه ایمان داریم، به امروز اعتماد داریم .... پس امروز را که فردای تو را می آفریند پاس بدار، من نیز دعای خیرم را بدرقهء لحظه لحظهء امروزت میکنم. شاد باش مهربانم، زنده باش. زندگی را از خود دریغ مدار.

بخاطر داشته باش:   

که امروز و این لحظه دعای من با توست، آرزوئی بساز   

آرزویت را زندگی کن.

 

 

فاطی عزیزم تولدت مبارک

از اینجا از شهرمون از در خونمون تا اونجا تا شهرتون تا در خونتون می بوسمت و میگم تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررک 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:7  توسط نسرین و فاطمه  | 

قصه این جوری شروع شد .......

که توی بیقراریه من تو رسیدی . منو دیدی. مثل خورشید تو دمیدی به تن مرده ی عشقم تو تابیدی. منو دیدی. منو دیدی

قصه اینجوری شروع شد.........

اون سواره خسته راهی که کشیدی تا در خونه ی احساس و پریدی. منو دیدی .منو دیدی

قصه اینجوری شروع شد......

قصه ی عشق منو تو. قصه ی پاییز وبرگه. قصه ی برف وتگرگه .قصه ی جنگل و رازه . قصه ی دردو نیازه . قصه ی دردو نیازه.

قصه اینجوری شروع شد .....

حالا من موندمو احساس . که یه دنیاست .آخر عشق منو تو یه معماست . غصه ی مارو نخور صبح غزل خون دیگه پیداست . دیگه پیداست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 17:34  توسط نسرین و فاطمه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 10:47  توسط نسرین و فاطمه  | 

 
تا شقايق هست.....
 
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد.  كهكشان هم خنديدند .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 10:37  توسط نسرین و فاطمه  | 

هیچ وقت دل به کسی نبند

 چون دنیا اونقدر کوچیکه که دو تا دل کنار هم توش جا نمی شه

 ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو

چون دنیا اینقدر بزرگه که دیگه نمی تونی پیداش کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 10:38  توسط نسرین و فاطمه  | 

پرواز جز بال آسمان نیز می خواهد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 10:30  توسط نسرین و فاطمه  | 

 
با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند
كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد
كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند
مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزي از من نماند
و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره هايمان وزيد كوچ كردند
كاش مي دانستي :
تو  دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه مي خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...
روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...
مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...
با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد
جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو آيم و همه چيز را يرايت بگويم...
كاش ديوار فاصله اي كهميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم مي گفتي تمام ناگفته ها را.........
ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد
************************
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 10:18  توسط نسرین و فاطمه  | 


 سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
 
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:21  توسط نسرین و فاطمه  | 

 

انتظار واژه غریبیست...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.

 که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
 
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
 
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
 یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 15:13  توسط نسرین و فاطمه  | 

===ABBAS.DASHTI===

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:39  توسط نسرین و فاطمه  | 


 
HydroForum® Group
 
من تو را تا بینهایت می پرسیدم ولی هرگز نفمهیدی
التماست کردمو و در خود شکستم غرورمه بازم نفهمیدی
عاشق نبودی ، تا که بفهمی دردمو ،احساسمو
هرگز نخواستی تا که ببینی ناله های قلبمو
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت

برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت


به پای تو نشستم از عشقت مست مستم
دلمو شکستی اما هنوز عاشقت هستم
از یاد من نمیری،مردم از این اسیری
چیکار کنم که امروز از عشق من تو سیری

دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت
 
HydroForum® Group


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 18:25  توسط نسرین و فاطمه  | 

وقتی که خانه نیستم

کـلید را دم پله ی اول

زیـر همان گلدان سفالی همیشـگی گذاشته ام

رویایت اگر آمد  پشت در نمی ماند

تقدیم به او که امیدوارم روزی مرا به حریم دلش راه دهد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:18  توسط نسرین و فاطمه  |