به شادابي ماده آهوان تمنا غبطه مي خورم...
كه به هيچ نمي انديشند ...
و براي هيچ نمي گريند...
تنها تر از تنهايي من كه كم هم نيست
عمق نگاه توست...
نمي تواني قلبت را پنهان كني
چون از چشم هايت همه ي دلت پيداست.
دروغ نگو...
لااقل به من،چرا كه چشم هايم جز چشم هايت را نديده است.
از این پیکر و پیرهن خسته ام...
دنیا شبیه پنجره ای رو به ماتم است
این روزها که گریه برایم فراهم است
دنیای من ادامه یک نقطه تا ابد
دنیای من ادامه غم های عالم است
حس می کنم که نیم مرا خاک کرده اند
این روزها که صبح,خدا و آسمان کم است
این دوزخ بزرگ که در من نهفته است
یک تکه از تمامی غمهای آدم است
پائیزیم!!!به خدا دوست دارمت
آواز چشمان تو هر چند مبهم است
این روزها دوباره تبر خوردم از درخت
حس می کنم که گریه برایم فراهم است
تنها به عشق توست که اینگونه مانده ام
دنیا سه نقطه,برایم بی تو جهنم است
************
گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبهروت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »
____________ __
چه با شتاب آمدی!
گفتم برو!
اما نرفتی و باز هم کو به ی در را کو بیدی.
گفتم : بس است،برو.گفتم :اینجا سنگین است وشلوغ.جا برای تو نیست.
اما نرفتی.نشستی و گریه کردی.آنقدر که گونه های من خیس شد.
بعد در را گشودم و گفتم:
نگاه کن چقدر شلوغ است!
و تو خوب دیدی که آنجا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله
و روزنامه و خط کش و کا مپیو ترو کاغذ و حرف و حرف و حرف و حرف و تنهایی
و بغض و زخم و یأس و دلتنگی و اشک و آشوب ومه ومه و مه و تاریکی و
سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بودو دل گیج گیج بود.
و دل سیاه و و شلوغ وسنگین بود.
گفتی اینجا رازی نیست!
گفتم راز؟
گفتی من رازم.
و آمدی تا وسط خط کش ها.بعد چشم ها از میان قاب سبز جادو کردند و گویی
طوفانی غریب در گرفت.
آن چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها
و کتاب ها و خط کش ها و کاغذ ها و یأس ها و تاریکی ها و ترس و آشوب و مه
و سکوت و زخم و دل تنگی و غربت و اندوه،مثل ذرات شن در شنزار از سطح دل
روبیده می شدند و چون کا غذ پاره هایی در آغوش تو فان گم می شدند.
خانه پرداخته شد.خانه روشن شدو خلوت و عجیب سبک.
وتو در دل هبوط کردی.
گفتم چیستی؟
گفتی راز!
ديشبم مثل شباي قبل با چشماي بسته مرور ميکردم خاطرات گذشته بازم برام زنده شده بود مثل هميشه دلم تنگ شد ولي اينبار ديگه مثل هميشه که چشامو باز ميکردمو به خودم مي گفتم گذشته ها گذشته مثل هميشه که خاطرات تلخ يه شکست بزرگو يه روح شکسته رو به يادم مياوردم ديشب يه حسي يه قدرت بزرگ نميذاشت که فکر نکنم منو وادار به مرور ميکرد وادار به ياداوري همه لحظه هاي طولاني و در آخر يه دلتنگي طولاني دلتنگي که تا صبح تو وجود من رخنه کرد نميدونم چرا حالا بعد اين همه مدت اين احساس لعنتي بايد باز بايد روحمو آزار بده
خدايا کمکم کن ديگه واقعا توان مقابله ندارم
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن
که گویی واپسین لحظه است
و کسی چه می داند؟
شاید آخرین لحظه باشد...
برای بهتر دیدن به رسم قربانی
برایت هدیه فرستادم
افسوس
که آنها را لب طاقچه عادت
از یاد بردی
پس لااقل عصای سفید را فراموش نکن
افسوس
هنوز دوري دور از من اي اميد محال
هنوز دوري آه از هميشه دورتري
هميشه اما در من كسي نويد دهد
كه مي رسم به تو
شايد هزارسال دگر
صداي قلب ترا
پشت آن حصار بلند
هميشه مي شنوم
هميشه سوي تو مي آيم
هميشه در راهم
هميشه مي خواهم
هميشه با توام اي جان
هميشه با من باش
هميشه اما
هرگز مباش چشم به راه
هميشه پاي بسي آرزو رسيده به سنگ
هميشه خون كسي ريخته است بر درگاه
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند...
به تو مي گم كه نشو ديوونه اي دل
به تو مي گم كه نگير بهونه اي دل
من ديگه بچه نمي شم آه ديگه بازيچه نمي شم
به تو ميگم عاشقي ثمر نداره
واسته تو جز غم دردسر نداره
من ديگه بچه نميشم ... ديگه بازيچه نميشم
عقلم و زير پا گذاشتي رفتي
تو من مبتلا گذاشتي رفتي
به غم زمونه اي دل من و جا گذاشتي رفتي
به خدا من و رسوا كردي اي دل
همه جا مشتم و وا كردي اي دل
فتنه برپا كردي اي دل
مي دونم تو ديگه عاقل نميشي
تو ديگه براي من دل نميشي
من ديگه بچه نميشم ... ديگه بازيچه نميشم
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسير غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من
زندگی اين گونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرد من
بی خبر از موج و از دريا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بعد تو اين زندگی زيبا نبود

فاطی جون عزیزم اولین روز کاریتو تبریک میگم
![]()
![]()
با تو هستم تا فراسوی زمان تا آخرین مکان
در کنار تو و در قلب تو
بی تو بودن بیهودگیست
هر آنچه را که خواستم در تو یافتم پس تو می شوم
تا ما شویم
لبخند تو جان می دهد به این دل خسته پس بخند
شاد باش چون شادی تو شادی من است
هر زمان غمگینی دلم می گیرد پس غمگینم
مکن با تو هستم تا خود صبح تا بیکران تا
هر جا که عاشقی ست
از پیش من نرو چشم من چشمان تو را می خواهد
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبی كه پيدا شده بود

خواهم خواند ترا برای آخرین بار،
خواهم گفت ترا (( بیا ... )).
خواهم دوخت چشم هایم را برای آخرین بار به راه نیامده ات،
خواهم گریست برایت برای آخرین بار،
برای آخرین بار...
و اگر باز نیایی،
برای اولین و آخرین بار،
خواهم مرد!
اما ...
بعد از مرگم حتی اگر بیایی،
باز به جای من، خاطره ها زنده اند،
ببوس خاطره ها را،
اما ...
خاطره ها کجا و من کجا؟!
آیا خاطره ها هم چون من، برایت عاشقانه اند؟!
آیا خاطره ها هم چون من، برایت می میرند؟!
اصلاً مگر خاطره ها هم میرند؟...
به سر آمد پاییز
کاش میشد که بدانم
که چرا؟؟؟؟

پیکر تراش پیرمو با تیشه خیال
یک شب تو را از مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه خریده ام
بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشمان حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام
از مرمر قدمی به کرشمه رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت پرست ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
گویی دل از کسی که ترا ساخت کنده ای
مست از می غرور و دور از غم منی
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
هشدار...از اینکه در پس این پرده نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که چشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام
برای احسان عزیز که...
![]()
![]()
![]()

من نیز از عمق جان آرزو میکنم که امروز برایت روزی نو، آغازی نو باشد. به این لحظه ایمان داریم، به امروز اعتماد داریم .... پس امروز را که فردای تو را می آفریند پاس بدار، من نیز دعای خیرم را بدرقهء لحظه لحظهء امروزت میکنم. شاد باش مهربانم، زنده باش. زندگی را از خود دریغ مدار.
بخاطر داشته باش:
که امروز و این لحظه دعای من با توست، آرزوئی بساز
آرزویت را زندگی کن.
فاطی عزیزم تولدت مبارک
از اینجا از شهرمون از در خونمون تا اونجا تا شهرتون تا در خونتون می بوسمت و میگم تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررک
![]()
![]()
قصه این جوری شروع شد .......
که توی بیقراریه من تو رسیدی . منو دیدی. مثل خورشید تو دمیدی به تن مرده ی عشقم تو تابیدی. منو دیدی. منو دیدی
قصه اینجوری شروع شد.........
اون سواره خسته راهی که کشیدی تا در خونه ی احساس و پریدی. منو دیدی .منو دیدی
قصه اینجوری شروع شد......
قصه ی عشق منو تو. قصه ی پاییز وبرگه. قصه ی برف وتگرگه .قصه ی جنگل و رازه . قصه ی دردو نیازه . قصه ی دردو نیازه.
قصه اینجوری شروع شد .....
حالا من موندمو احساس . که یه دنیاست .آخر عشق منو تو یه معماست . غصه ی مارو نخور صبح غزل خون دیگه پیداست . دیگه پیداست
تا شقايق هست.....
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. كهكشان هم خنديدند .
هیچ وقت دل به کسی نبند
چون دنیا اونقدر کوچیکه که دو تا دل کنار هم توش جا نمی شه
ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو
چون دنیا اینقدر بزرگه که دیگه نمی تونی پیداش کنی
پرواز جز بال آسمان نیز می خواهد...
انتظار واژه غریبیست...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من! 
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد


وقتی که خانه نیستم
کـلید را دم پله ی اول
زیـر همان گلدان سفالی همیشـگی گذاشته ام
رویایت اگر آمد پشت در نمی ماند
تقدیم به او که امیدوارم روزی مرا به حریم دلش راه دهد
![]()
![]()
![]()
![]()